متن زیر متوجه هیچ شخص حقیقی یا حقوقی به خصوصی نیست. با احترام به همکارانی که در کمال اخلاق در این دشت مشوش به کار درست مشغولند.

کی ام سی تی8؛ معماران امروز ایران

آیا معماران امروز ایران قایل به مرز در رفتار حرفهای هستند؟

 

پیشپرده:

مفهومی در طراحی صنعتی با عنوان envelope وجود دارد؛ منظور از آن، حد نهایی تاب‌آوری محصول در مواجهه با رفتار کاربر است. این حد، معمولا به صورت خط پایان نیست. نوار یا محدوده‌ای است که در عرض آن، جایی، سیستم از هم می‌پاشد. این محدوده در باره‌ی همه‌ی تعاملات صدق می‌کند.

 

نقالی:

کمابیش نیم قرنی هست که در غیاب سنت حرفه‌ای و آکادمیک معماری و نبود نگاهبانان پراکتیس، نبود اقتصاد و تعاملات مدنی کافی و مهم‌تر از همه، نبود و حذف اراده، معماری ایران در نموداری نزولی قرار دارد. در این چندسال، این شیب به دلیل بازنشستگیِ لاجرمِ باقیماندگان حلقه‌های مقاومت معماری و تغییرات آشکار فرهنگ، نیز بحران میانسالی بی‌انجام و وحشت از عدم  در نسل من، خودبزرگ‌بینی تازه از راه رسیدگان بعدی، و ازاله‌ی عزت نفس اخلاقی و حرفه‌ای، به شدت شیبی تند پیدا کرده است و هیات‌هایی موقت از گنگ‌هایی به وجود آورده که هدف تک‌تک اعضا، ارضای حس خودبرتربینی بای‌نحوکان است. بنا به ساختار جدید اقتصاد و بازگشت روابط عشیره‌ای، گروهی انبوه از پیله‌وران فرصت‌شناس، صفحه به صفحه به دنبال عرضه‌ی مسابقات، جشنواره‌ها و نمایشگاه‌های معماری به خیل معماران آزمند مستاصل هستند. مسابقات معماری که در عدالتی کمونیستی، همه در آن برنده هستند و همه، گواهیِ سرآمدی در دست، بر طبل شادانه کوبان و مطمئن به نشنیده شدن تشت رسوایی هستند! مخاطبان از همه جا بی‌خبر، مقهور و مسحور این همه مقام ابتیاعی، از خود اسقاط کافه خیارات می‌کنند و بدون بررسی متاع بازعرضه‌شده، یک سره مؤدی را در طبق گذاشته و چرخان حلوا حلوا می‌کنند.

چیستی، چرایی و چگونگی مسابقات را می‌توان این طور خلاصه کرد: دادوستدی بین پیله‌ورِ ترتیب‌دهنده‌ی مسابقه با اسپانسر مسحور که منتج به داشتن مقام و مدرکی برای آزمند می‌شود. برندگانی با کارهایی که گاه حتی کپی بلافصل از دیگران هستند یا چنان بی‌معنی که به ذائقه‌ی داوران روشنفکر – که طبق سنت ایرانی، چپ و توده‌اندیشند – خوش آید. مسابقاتی مرکانتلیستی یا فقط حاصل آیین‌نامه‌ای دولتی در برگزاری صوری آن یا زرنگی برگزارکننده‌ی هلدینگی در داشتن ایده‌های فراوان به ثمن بخس… . و در این میان، خیل آزمندان یا جوانان پرشر و شوری که چه در انباز تجربه‌شان نهاده شود.

 

پرده:

اسف‌بارتر کسب مقامات در مسابقات انترناسیونال است: مسابقاتی بی‌نام و نشان با عناوین پرطمطراق جهانی، آسیا، خاورمیانه با وب‌سایتی نامعلوم و آدرسی در جیمیل و شاید تلفنی با پیش‌شماره‌ی 001 یا 00975 یا 0044 و شماره حسابی که جهت تسهیل کار مشتاقان ایرانی، در بانکی ایرانی هم میسر باشد. با پرداخت کافی می‌توان در مقام cip یا vip یا پرمیوم در لیست معطل نشد. شاید هم از سر شم اقتصادی پیله‌ور: حتی مجاناً! با شرکت در این مسابقات، بجز گواهی سرآمدی، ممکن است حتی نامتان بر صحیفه‌ی عالم معماری – دست‌کم در پیج‌های وطنی – ثبت شود.

 

پردهی بعد:

لمپنیزم معماری در اوج اقتدار است. نگاهی به صفحات اصحاب حرفه، گواه این موضوع است. مهملات و مزخرفات آموزشی با کلاه ایمنی بر سر در نشان دادن وجه انتلکتوال؛ تصاویر سخیفِ گواه بر نابلدی؛ بدگویی و بددهنی؛ تمسخر و توهین؛ همگی، حاصل ندانم‌کاری، نابلدی و در کل، تربیت مضمحل‌شده هستند. هیچ الگو و سمبلی برای یادگیری نمی‌شناسند و در برابر یادگیری هم مقاومت می‌ورزند. همه چیز فِیک و بی‌معنی: از مدرک بی‌اعتبار وزارت علوم تا قرنیز 7 سانتی! گویی رقابتی در ابراز چاکری به صاحبان کار و تفاخر به هم‌شغلان در کثیرالکار بودن وجود دارد: به هر بهایی. آیا ارزشش را دارد؟

 

پردهی دیگر:

معماری و بلاغت و ادبیات و نوشتار درهم تنیده هستند. چند معمار نویسنده‌ی واقعی داریم؟ خیل آزمندان مدرکدار، هنوز، واقف به ارزش نوشتار داشتن هستند. حجم راهزنی و قداره‌کشیِ متعاقب آنِ ایشان از نوشتارها و تلاش‌های معدود معماران نویسنده و مولف و مترجم و فروش آن‌ها به مخاطبان مجیزگو، گواه این مساله است. مخاطب و پیله‌ور و راهزن، دیاپازون‌وار یکدیگر را تشدید می‌کنند.

 

آن پرده:

کسب وجاهت و افتخار کسب پی.آر. تهران چنان اهمیتی یافته که از گیرندگان هلدینگ‌های ساخت تا صاحبان مدرک تحصیلات عمومی معماری، هم و غم خود را به کار بسته‌اند تا عکسی به یادگار با تهران‌نشینان داشته یا مشعوف به زیارت و پذیرایی از بزرگان طهران آمده باشند تا از قِبل چسبیدن به ایشان، صاحب کرامت شوند و خاک ره ایشان را سرمه چشم کنند. آن طرف داستان، مرسلان از طهران، از باب زکات، به استعمار شهرهای آفت‌زده بپردازند.

 

پردهی آخر:

شیدای رانندگان وانت کی ام سی – تی8 هستم. من را یاد چهل و اندی سال پیش می‌اندازند: با کلاه و هفت‌تیر، خود را جان وین می‌دیدم. کی ام سی – تی8، فورد رپتور نیست.